چالش های خلافت امیر مؤمنان علی (ع)
با کشته شدن عثمان، مدینه نیازمند حاکم بود. طراحان قتل، این مقطع را پیشبینی نکرده بودند که علی(ع) میتواند بر بحران مدینه فائق آید. پس از کشته شدن عثمان، از اعضای شورا چهار تن مانده بودند: طلحه، زبیر، سعدبن ابی وقاص و علی(ع). چشمها در مدینه به سوی اینهاست. حضرت در طی این 25 سال نیروهای بسیاری تربیت کرده است. در این شرایط طرفداران علی(ع) گرد آمدند و مردم را به در خانه علی(ع) آوردند. ازدحام به اندازهای بود که طلحه و زبیر هم مجبور شدند. با آنان همصدا شوند. یاران به اندازهای مؤثر بودند که ابن ابی الحدید آورده است: اگر نبود مالک اشتر و قومی از دلیر مردان عرب، هرگز خلافت به علی(ع) نمیرسید. (شرح نهجالبلاغه، ج9، ص29). مردم به خانه علی(ع) هجوم آوردند. تنها امید خود را علی(ع) میدانستند، ولی همه یک رنگ نبودند؛ از سویی سیاستهای ابوبکر و عمر و عثمان، مردم را از سیره نبوی دور کرده است و اینان مانند صحابه عصر رسول خدا نیستند. چنین کسانی آیا میتوانستند در برابر سیاستهای حکومتی علی(ع) در تقسیم بیت المال و واگذاری پستهای حکومتی و... که ادامه سیاست و سیره نبوی بود، طاقت آورده و به آن گردن نهند و از آن گذشته، از حضرت چه میخواهند: حاکم کردن اسلام راستین و سیره نبوی، یا ادامه سیاست سقیفه؟
امام اوضاع جامعه را فاسدتر از آن میدانست که بتوان در آن به آسانی بر مبانی سیره نبوی حکومت کرد. دینی را که به تعبیر حضرت مدتی در دست اشرار بوده و در آن هوا و هوس حکم میراندند و به نام دین، دنیا را به چنگ میآوردند، (نهجالبلاغه، نامه امام به مالک اشتر، نامه 53). به آسانی نمیتوان به وضع نخستین آن باز گرداند.
مردمی که گرد امیرمؤمنان(ع) آمدند، سه دسته بودند:
1. کسانی که عوامل و آرمانهای حضرت را قبول داشتند. این افراد بسیار اندک بودند.
2. کسانی که عمر و ابوبکر و عثمان را به عنوان خلیفه رسولالله(ص) قبول داشتند، ولی از آنجا که عثمان در این اواخر تخریب شده بود، دنبال چهره چهارمی می گشتند که مسیر خلفا را ادامه دهد و چون حضرت از اعضای شورای شش نفره بود و عمر هم او را تأیید کرده بود به سراغ او آمدند .
3. کسانی بودند که به شدت از به قدرت رسیدن علی(ع) در هراس بودند. این عده حضرت را خوب میشناسند، اما در این موقعیت نمیتوانند سخن بگویند؛ همانند طلحه و زبیر و سعدبن ابی وقاص و بسیاری از بنی امیه که همرنگ جماعت شدهاند.
بنابراین کسانی که علی(ع) را از جان و دل قبول دارند، بسیار اندکاند و اگر علی(ع) بخواهد حکومت را به دست گیرد، باید از آن دسته دوم و سوم بیعت محکم بگیرد. فرمودند: مرا رها کنید و سراغ دیگری بروید. (تاریخ الطبری، ج3، ص456؛ نهجالبلاغه، خطبه38؛شرح نهجالبلاغه ج1، ص169وج7، ص33و34وج11، ص99).
این دو دسته، علی بن ابی طالب را به عنوان امام نمیشناسند و مراجعه آنان به ایشان، به عنوان یکی از اعضای شورای خلافت است بدیهی است پذیریش حکومت در این شرایط برای ایشان الزامی نیست. پس از آنکه امام از مردم پیمان میگیرد طبق اجتهاد خود عمل کند، حجت بر ایشان تمام میگردد و میفرماید: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و روح را آفرید، اگر با وجود یاران حجت بر من تمام نمیشد، هرگز آن را نمیپذیرفتم. (نهجالبلاغه: خ3.)
بیعت امیرمؤمنان(ع) در مدینه با اتمام حجت و با آزادی برگزار شد و همه جز تنی چند، با حضرت بیعت کردند؛ در مدینه بیعتی به استحکام بیعت با امیرمؤمنان سراغ نداریم. تنها بیعتی بود که در آن روز کمترین مخالف را داشت.
عبدالله بن عمر از کسانی است که با حضرت بیعت نکرد. از علی(ع) خواستند که اجازه دهد او را به این کار مجبور کنند، ولی ایشان اجازه ندادند.(الغدیر، ج10، ص24؛ شرح نهجالبلاغه ج4، ص9)
امیرمؤمنان(ع)، پس از بیعت همگانی، اداره حکومت را به دست گرفتند. بیت المال کشور به دست بنیامیه به تاراج رفته بود و تهی بود و در مدت بحران نیز، زکات جمعآوری نشده بود.(تاریخ الطبری، ج3، ص463و471؛ مروج الذهب، ج2، ص366). از سوی دیگر، پرداخت بیتالمال بر مبنای تفاوت بود و اشراف و احکام سهم بیشتری از آن می بردند و جنگ و جهاد تنها به خاطر پول بود. علی(ع) باید با این مشکلات رویارو شود و تدبیری بیاندیشد. نخست میبایست استانداران نالایق را که تنها بر اساس وابستگی نسبی به بنیامیه منصوب شده بودند، برکنار کند.
استانداران و فرماندارن که یکی پس از دیگری عزل میشدند، از شهرهای مختلف با ثروتهای کلان که از بیتالمال مسلمانان به دست آورده بودند خارج میشدند. (نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج2، ص43).
عمال بنیامیه که حکام عثمان بودند، اموال بیتالمال را برای تجهیز لشکر بر ضد علی(ع) به تاراج میبردند؛ برای نمونه عبدالله بن عامر، عامل عثمان در بصره، پس از آنکه با خبر شد عثمان بن حنیف از سوی علی به استانداری بصره انتخاب شده، خراج و مالیاتهای بصره را برداشت و گریخت. (مروج الذهب، ج2، ص366). مقدار اموال را مسعودی مشخص نکرده است، ولی طبری مینویسد: ابن عامر یک دنیا ثروت با خود داشت. (تاریخ الطبری: ج3، ص471).
این، تنها گوشهای از غارتگریهای صورت گرفته در آن دوران بود و کتابهای تاریخ پر است از نقل این تاراجها.
حضرت، عثمان بن حنیف را به بصره، عماره بن حسان را به کوفه، عبدالله بن عباس را به یمن، قیس بن عباده را به مصر و سهل بن حنیف را به شام برای استانداری فرستادند. (اخبار الطوال، ص140؛ تاریخ الطبری، ج3، ص463؛ تاریخ الیعقوبی، ج2، ص179). جز ابوموسی اشعری بقیه کارگزاران عثمان بر کنار شد(تاریخ الیعقوبی،ج2، ص179).
نخستین پیامد ارسال نیروهای خالص به بلاد دیگر این بود که اطراف حضرت در مدینه از خواص خالی میشود. این امر زمینه را برای فعالیت دشمنان حضرت فراهم میساخت.
در این شرایط معاویه، با نفوذ نیروهای خویش در حاکمیت علی(ع) وارد میدان میشود. لبه تیز مبارزه کسانی چون سعد بن ابی وقاص، عایشه، طلحه و زبیر که تاکنون به روی عثمان بود، به سوی علی(ع) باز میگردد.
علی(ع) نیز بایستی در منطقه حساسی چون شام نفوذ کند و از اخبار آگاه شود، اما با این کمبود نیرو، چنین امری ممکن نیست.
تمام استانداران حضرت، امور شهرهای تحت حکمرانی خود را به دست گرفتند. تنها استانداری که بازگشت، سهل بن حنیف بود که از تبوک که مرز شام بود، با فشار نیروهای معاویه بازگشت. (اخبار الطوال، ص1411).
الف. عزل معاویه
علی(ع) بلافاصله پس از آنکه به خلافت رسیدند،نامه عزل معاویه را نوشتند و سهل بن حنیف را به جای معاویه به حکومت شام گماردند. معاویه تنها کسی بود که حضرت به سرعت او را عزل کردند و فرمودند: به خدا سوگند، هرگز معاویه را دو روز هم به امارت شام نمیگمارم. (تاریخ الطبری، ج3، ص461). در این اقدام، عدهای به حضرت مراجعه کردند و این کار را خطا شمردند و از لحاظ سیاسی تدبیر نادرستی دانستند و اظهار داشتند بهتر این است که شما معاویه را بر امارت شام تثبیت کنی و پس از آنکه معاویه از مردم شام بر شما بیعت گرفت، او را عزل کنی. از جمله این افراد مغیره بن شعبه و ابن عباس بودند.(اخبار الطوال، ص141-142؛ تاریخ الطبری، ج3، ص461).
مغیره در دشمنی با اهل بیت شهره آفاق است و از این پیشنهاد اهداف خاصی را دنبال میکرد. معاویه نماینده فکری سقیفه است و قدرت سقیفه به او منتقل شده است. علی(ع) در تمام عمر، کلمهای در تأیید سقیفه سخن نگفت. امضای حکم معاویه، امضای سقیفه بود. از این گذشته، پس از ابقای معاویه، عزل وی توجیهی نداشت و علی(ع) متهم به جاه طلبی و پایمال کردن حق میشد. از سویی در این فرض هم، معاویه پس از عزل، پرچم جنگ بر میافراشت و نتیجه آن تنها خدشهدار شدن چهره حضرت بود. همچنین ممکن بود معاویه پس از ابقا با پی گرفتن سیاست نفاق، دست به ظاهرسازی بزند و علی(ع) در عزل وی ناکام بماند.دیگر آنکه ابقای معاویه در شام به معنای چشمپوشی از حاکمیت شام بود.
ابن ابی الحدید، سیاست علی(ع) را در عزل معاویه، تدبیری دقیق و اصولی دانسته و مینویسد: علی(ع) میدانس که حتی اگر معاویه را بر ولایت شام تثبیت میکرد، او هرگز بیعت نمیکرد؛ بلکه در این صورت تقویت میشد و از بیعت امتناع میکرد و مردم شام میپنداشتند اگر معاویه اهلیت نداشت، علی او را به امارت شام بر نمیگزید سپس ابن ابی الحدید در اثبات اینکه هرگز معاویه با علی(ع) بیعت نمیکرد، خبری طولانی ذکر میکند.(شرح نهجالبلاغه، ج10، ص233-245). به طور اصولی، سیاست و سیره علوی، همان سیره نبوی بود که در آن خدعه و مکر و تزویر جایگاهی نداشت. اگر علی(ع) میخواست با مکر و تزویر قدرت را به دست گیرد، در شورا چنین میکرد و در ظاهر وعده میداد که به سیره شیخین عمل میکند، ولی پس از تثبیت پایههای حکومت به روش آنان عمل نمیکرد. این روش برای انبیاء و اولیاء مردود است چرا که در دنیا و در درازمدت محکوم به شکست است، افزون بر این مصلحین به زمان خویش اختصاص ندارند بلکه چراغ راه بشریت در طول تاریخاند و این در گرو آبرومندی و حفظ اعتبار آنهاست که ناشی از صداقت و حرکت در صراط مستقیم است. تزویر و دروغ و مکر فریبنده در بلند مدت مایه بیآبرویی و سقوط فرد از دید بشریت است. امروز کسی علی(ع) را به دلیل چشمپوشی از قدرت زودرس در برابر پرهیز از دروغ سرزنش نمیکند.
ب. صف بندی پیمان شکنان
در خارج از مدینه و در شام، دشمن برای انتقامگیری از علی(ع) آماده میشود. قتل عثمان، دستاویزی است که عمال معاویه به کار میگیرند. مجالس تعزیه برای عثمان به پا میشود، و ذکر پیراهن خونین عثمان و مظلومنمایی او، معرفی علی(ع) به عنوان قاتل عثمان، نقل این مجالس است.
در مدینه نیز شبکه طلحه و زبیر و بنیامیه، بر ضد علی(ع) پیوند میخورند. در مکه، عایشه که تا کنون سرسختترین دشمن عثمان بود، فریاد خونخواهی و مظلومیت عثمان را سر داده است. تاریخ هنوز سخنان او در تحریک مردم بر ضد عثمان را به خاطر دارد که در مدینه فرمان کفر و قتل عثمان را صادر کرد وگفت: اقتلوا نعثلاً فقد کفر؛ این نعثل (پیرمرد خرفت یهودی) را بکشد که کافر شده است. وی فتوای تاریخی خود را در مدینه صادر کرد و رهسپار مکه شد. در مکه چون خبر قتل عثمان به عایشه رسید، گفت: خدا او را از رحمتش دور کند و این فرجام کارهایی بود که مرتکب شد که خدا هرگز به بندگانش ستم نمیکند. (شرح نهجالبلاغه، ج6، ص216).
او بر این باور بود که پس از عثمان، طلحه، زبیر، یا سعدبن ابی وقاص به خلافت رسیده است، اما در اثنای راه، با عبید بن ام کلاب روبررو شد. از اوضاع مدینه پرسید. (2همان.) عبید، خبر قتل عثمان و بیعت مردم با علی(ع) را به عایشه داد. عایشه گفت: به خدا سوگند، اگر امر خلافت به نفع علی تمام شود سزاست که آسمان بر زمین خراب شود. به مکه بازگشت و در کنار حجرالأسود و در جمع مردم، در حالی که شعار دیروز خود را تغییر داده بود، میگفت: به خدا قسم، عثمان بی گناه و مظلوم کشته شده است. من باید به خونخواهی او قیام کنم! (1. ماجرای مناظره عبید با عایشه مفصل است. (ر.ک: تاریخ الطبری، ج3، ص477؛ الطبقات الکبری، ج5، ص88)
عبید گفت: من در شگفتم، تو دیروز به کفر و قتل عثمان فتوا میدادی و او را نعثل و پیرمرد یهودی میخواندی، امروز او را بی گناه و مظلوم میشماری!
مکه کانون فتنه شده بود و آبستن حادثه بود. درمدینه، شعار «وای عثمان مظلوم کشته شد» گوشها را کر میکرد. شگفت آنکه در شام هم معاویه همین شعار را سر میداد.
طلحه و زبیر طمع در خلافت داشتند و دست کم امید داشتند. علی(ع) آنان را به امارت یکی از استانها بگمارد نزد علی(ع) آمدند و از حضرت درخواست امارت کوفه و بصره را کردند؛ (تاریخ الیعقوبی، ج2،ص18؛). امیرمؤمنان(ع) پستی به آنان نداد. از سوی دیگر، حضرت در تقسیم بیتالمال هم بر سیره نبوی عمل کرد و بیتالمال را به طور مساوی تقسیم نمود، و جانب آنان را ملاحظه نکرد. آنان اعتراض کردند. (شرح نهجالبلاغه، ج7 ص40-43) و چون از همه چیز ناامید شدند، نزد علی(ع) آمدند و گفتند قصد عمره دارند و اجازه خواستند به مکه بروند. حضرت فرمودند: به خدا سوگند، آنان قصد عمره ندارند و هدفی جز مکر و بی وفایی و پیمان شکنی ندارند.... (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص180). آنان رفتند و در مکه به عایشه پیوستند.
از سوی دیگر، عمال بنیامیه و فرمانداران معزول عثمان، با ثروتهای هنگفت، خود را به مکه و عایشه رساندند. عایشه ستاد خونخواهی عثمان تشکیل داد و طلحه و زبیر را از ارکان این ستاد قرار داد و آنان در پی تجهیزات لشکری در آمدند.
گزارش آنان به علی(ع) میرسید؛( ام سلمه همسر حضرت پیامبر که در مدینه ساکن بود طی نامهای فتنه مکه رابه حضرت گزارش دادند. شرح نهجالبلاغه، ج6،ص219). ولی اگر حضرت برای مبارزه با آنان راه میافتاد، حرمت خانه خدا شکسته میشد و از سوی دیگر، حضرت در این برهه با مشکل مادی و نیروی نظامی مواجه بود؛ مردم در مکتب خلفا چنان تربیت شدهاند که تنها برای غنیمت بجنگند.
از آن گشته، چون نیروی مقابل، عایشه همسر پیامبر(ص) و برخی اصحاب بودند، تا وقتی که آنان در مکه هستند و آشکارا وارد مبارزه نشدهاند، حضرت نمیتواند اقدامی کند.
پس ازآنکه ستاد عایشه در مکه لشکری ترتیب داد و سران لشکر درباره خروج با هم به شورا پرداختند، تصمیم بر این شد که به سوی بصره حرکت کنند. بصره از این جهت انتخاب شد که در آن شهر بنیامیه نیرو داشت و میتوانستند لشکری با نیروی فراوان تجهیز کنند. طلحه و زبیر به عایشه گفتند: اهل بصره اگر تو را ببینند، همگی به تو پیوسته و به یاری تو متحد میشوند.(اخبار الطوال، ص144). رأی طلحه و زبیر و دیگر سران پذیرفته شد و به سوی بصره حرکت کردند.
پس از آنکه خبر خروج پیروان جمل به قصد عراق به علی(ع) در مدینه رسید، از آنجا که هنوز از حکومت ایشان تنها هفت ماه میگذرد، حضرت برای آماده کردن مردم و روشن ساختن حقایق و بیان حقیقت و ماهیت این گروه سرکش، چندین مرتبه در مدینه سخنرانی کردند، و فرمودند: این گروه سرکش، همان فتنه باغیه هستند که پیامبر از مکر وتزویر آنان خبر داده است.(الارشاد مفید، ج1، ص247و251).
علی(ع) تنها با هفتصد نفر به سوی عراق حرکت کردند که چهارصد تن از آنان از صحابه پیامبر(ص) و مهاجر و انصار بودند. هفتاد تن از بدریون در لشکر علی(ع) بودند.(مروج الذهب، ج2، ص367).
در بین راه خبر تسلط لشکر عایشه بر بصره، به امام(ع) رسید. حضرت از منزل ذی قار، امام حسن(ع) و عمار را به سوی کوفه فرستادند تا لشکری مهیا کنند. ابوموسی اشعری، حاکم وقت کوفه، مردم را از پیوستن به لشکر علی(ع) منع میکرد. امام حسن(ع) و عمار، با سخنرانی در مسجد توانستند نزدیک به هفت هزار و به نقل دینوری، نه هزار و ششصد و پنجاه نفر نیرو جمع کنتد. (اخبا الطوال، ص145؛ مروج الذهب، ج2، ص368؛ شرح نهجالبلاغه، ج2، ص187. نقل شده حضرت علی(ع) قبل از آمدن لشکر کوفه فرمودند: از کوفه6560 نفر نه کمتر و نه بیشتر، به یاریش میآیند.). این در مقایسه با هجده هزار نیرویی که عایشه گرد آورده بود بسیار اندک بود و نشان از آن داد که جمع کردن نیرو برای جنگ با همسر پیامبر(ص) برای علی(ع) بسیار دشوار بوده است.
لشکر عایشه به بصره در آمد. فرماندار علی(ع) در بصره، عثمان بن حنیف نزد لشکر آمد و از آنان خواست مهلتی به او دهند تا نامهای به امیرمؤمنان(ع) بنویسد و ماجرا را به آگاهی حضرت برساند و در این باره کسب تکلیف کند. پیشنهاد عثمان پذیرفته شد و پیماننامهای بین طرفین امضا شد که بر اساس آن ریاست و انتظامات شهر با عثمان بن حنیف بود و طرفین تا آمدن علی(ع) میبایست از جنگ و خونریزی خودداری میکردند ولی هنوز دو روز از این پیمان نگذشته بودکه سپاهیان عایشه در یک شب سرد و بارانی به شهر حمله کردند و عثمان بن حنیف را دستگیر کردند و سپس متوجه بیتالمال شدند و تعدادی از نگهبانان را کشتند. مسعودی تعداد کشته شدگان در این حمله را علاوه بر مجروحان، هفتاد نفر ذکر میکند که پنجاه تن از آنان را پس از دستگیری و اسارت برای ایجاد ترس و ارعاب در مقابل دیدگان مردم گردن زدند.
عثمان بن حنیف را هم پس از آنکه دستگیر کردند، تازیانه بر بدنش نواختند و با وضع رقتباری موهای سر و صورتش را کندند و رهایش کردند. در همین جریان، حکیم بن جبله را که از زاهدان و عابدان و بزرگان عبدالقیس بود، کشتند. (مروج الذهب، ج2، ص367؛ تاریخ الطبری، ج3، ص479الی490). او از دلاوران و شجاعان مسلمین بود و نسبت به خاندان نبوی دلی روشن داشت. پسر و برادرش نیز در این جنگ با وی به شهادت رسیدند و یارانش که سیصد تن از خویان قبیله عبدالقیس بودند، همگی به دست سپاه عایشه به شهادت رسیدند.
افزون بر این، در درگیری میان لشکریان عایشه و نگهبانان بیتالمال، چهارصد تن از پاسبانان کشته شدند.(شرح نهجالبلاغه، ج9، ص321).
در این عملیات برنامه اصلی و طراحی شده از سوی دشمن اجرایی شد. با قدرت یافتن علی(ع) در مدینه، نیروهایی که ایشان در مدت بیست و پنج سال تربیت نمود و ما تحت عنوان سازمان شیعه از آن یاد میکنیم که تا این زمان مخفی و مستتر بود به ناچار علنی شد. دشمن از وجود و توان آن آگاه شد و دریافت ساقط کردن امیرمؤمنان در گرو نابودسازی یارانی است که علی(ع) را درک کرده و سخن و راه او را قبول دارند. اینان واسطههایی هستند که میان حضرت و تودههای مردم قرار گرفته و آنها را در صحنه حاضر مینمایند. شهادت خواص اصحاب علی(ع) سقوط حتمی ایشان را به دنبال دارد. جنگهایی که علیه حضرت انجام شد این هدف را هم تأمین میکرد. قبل از رسیدن امام(ع) به بصره سپاه جمل یاران او را قتل عام میکند. به هر روی شهر به تصرف لشکریان عایشه در آمد.
عملکرد عثمان بن حنیف، در برخورد با ناکثان با اتهاماتی روبرو است. و با لشکر عایشه از در سازش درآمد. آنان دریافتند که وی جنگ نمیکند، بنابراین با او از راه نیرنگ وارد شدند.
عثمان بن حنیف دستور داد سپاهیانش سلاح فرو گذارند؛ به گونهای که یاران عایشه به آسانی وارد شهر شدند. شماری از یاران در پایان کار به عثمان یادآور شدند و حکیم بن جبله همان روز به عثمان بن حنیف گفت: به من اجازه بده با مردم به سوی آنان روم، یا آنان بر پیمان امیرالمؤمنین گردن مینهند یا شرشان را دور میکنیم، ولی عثمان نمیپذیرفت. حکیم گفت: به خدا سوگند، اگر آنان بر شهر وارد شوند، دلهای مردم را به سوی خویش منقلب میکنند... گر چه توجیه رفتار عثمان بن حنیف امری سهل و آسان نیست به ویژه آن که نامهای با توصیه شدت عمل علیه آنان از سوی امیر مؤمنان به وی رسیده بود. (شرح نهجالبلاغه ج9، ص312). اما ممکن است کار او با اهدف خاص انجام شده باشد.
شاید عزم او افشای جریان مقابل بود و نمیخواست قبل از روشنگری اقدامی انجام دهد. او سعی میکند عوام فریبی و مظلومنمایی سپاه جمل تحت شعار مظلومیت عثمان را دفع کند. رفتار مکارانه عایشه و یارانش با عثمان بن حنیف و تراشیدن سر و صورت او بر خلاف دستورات اسلام، سپس کشتار یاران علی(ع) که از خوبان بصره بودند، نبرد با عایشه را توجیهپذیر ساخت. همچنین شاید ابقای عثمان بر بصره را در پایان نبرد جمل دلیل بر صحت مواضع او دانست.
لشکر علی(ع) با لشکر عایشه روبهرو شد. حضرت تلاش میکرد تا امر به جنگ پایان نیابد؛ بنابراین سه روز صبر کرد و در این مدت کسانی به سوی لشکر عایشه فرستاد و از آنان خواست به اطاعت بازگردند، ولی آنان درخواست حضرت را نپذیرفتند. (اخبار الطوال، ص 147؛تاریخ، ج3، ص513). علی(ع) دست از اتمام حجت برنداشت و عمار را که معیار حق و باطل بود، به لشکر آنان اعزام کرد تا شاید از این طریق بتواند آنها را به راه راست هدایت کند. دینوری مینویسد: وقتی زبیر پی به وجود عمار در لشکر علی(ع) برد، دو دل شد و به یاد فرمایش پیامبر درباره عمار افتاد. علی(ع)، خود میان دو لشکر آمد و از نماز صبح تا نماز ظهر، ایستاد و با آنان محاجه کرد و آنان را به حق فراخواند.( همان).
هر چه زمان بیشتر سپری میشد، سخنان علی(ع) میتوانست شماری از یاران عایشه را بیدار کند. بنابراین ناکثان در آغاز جنگ عجله داشتند. فرمان جنگ از سوی آنان صادر شده بود. زبیر فرمانده لشکر عایشه دستور تیراندازی داده بود. لشکریان علی(ع) به حضرت عرضه داشتند: حملات دشمن امان از ما برید، شما هم دستور دفاع صادر کنید؛ ولی صادر نشد. جنازه تیرباران شده دو تن از یاران علی(ع) را یکی پس از دیگری به حضور امام آوردند. امام دست به آسمان برداشت و به درگاه الهی شکوه کرد، ولی اجازه جنگ صادر نکرد تا اینکه عبدالله بن بدیل یکی از اصحاب رسول خدا جنازه خون آلود برادرش را در برابر حضرت گذاشت.(مروج الذهب، ج2، ص370).
علی(ع) به نزدیکی لشکر عایشه رفت و زبیر را فراخواند. آن دو به اندازهای به هم نزدیک شدند که گردن اسبهایشان به هم میخورد. علی(ع) شروع به سخن کرد و فرمود: تو را قسم میدهم به خدا، آیا به خاطر داری روزی من و تو بر رسول خدا رسیدیم، دست من در دست تو بود، پیامبر به تو فرمود: آیا او را دوست داری؟ گفتی: آری ای رسول خدا. پیامبر فرمود: ولی تو با او جنگ میکنی، در حالی که ستمگر هستی. زبیر استغفار کرد و گفت: اگر این را میدانستم به این جنگ وارد نمیشدم. پس به سوی فرزندش رفت و گفت: ای پسر، من بازمیگردم. علی(ع) حدیثی را به یادم آورد که فراموش کرده بودم. پسرش این کار او را حمل بر ترس او کرد. بنابراین زبیر به میمنه لشکر علی(ع) حملهور شد. حضرت فرمود: از برابر شمشیر او فرار کنید و راه باز کنید. پس از آن، خود را به میسره و قلب لشکر علی(ع) زد و سپس نزد پسرش بازگشت و گفت: ترسو نمیتواند چنین کند
زبیر از فرزندش خواست به همراه او بازگردد و از جنگ دست بکشد؛ چون طلحه از انصراف زبیر با خبر شد، خواست بازگردد، ولی مروان از قصد طلحه با خبر شد، تیری به سوی او انداخت و او را از پای درآورد. زبیر نیز بازگشت، ولی او هم در بین راه کشته شد. (مروج الذهب، ج2، ص371-374؛ اخبار الطوال 148). علی(ع) هنگامی که خبر کشته شدن او را شنیدند، فرمودند: القاتل و المقتول کلاهما فی النار؛ قاتل ومقتول هر دو در آتش هستند.
اگر قاتل زبیر از سربازان علی(ع) بودند، حضرت او را اهل جهنم نمیشمرد. او از مأموران بنیامیه بود و طلحه و زبیر هر دو به دست بنیامیه کشته شدند. کشته شدن آنها بنیامیه را به هدف خود نزدیکتر میساخت؛ چون اگر آن دو باقی میماندند، با معاویه هم در مقام معاوضه بر میآمدند. با کشته شدن طلحه و زبیر، رقبای دیگری از معاویه و بنیامیه بر طرف شد و دو تن دیگر از اعضای شورا از میان برداشته شدند. از دیگر پیآمدهای ناگوار جمل برای امیرمؤمنان(ع) آن است که ایشان متهم به کشتن اصحاب رسولالله و جنگ با همسر ایشان شد.
اصحاب عایشه دور او جمع شده بودند. شتر عایشه محور جنگ بود و در آن نقطه خونهای فراوانی جاری میشد. حضرت به مالک اشتر و عمار فرمودند: بروید و این شتر را از پای درآورید که تا وقتی پابرجاست، جنگ آرام نمیشود که آنان آن شتر را قبله خویش قرار دادهاند و چون کعبه بر گردش طواف میکنند. پس آنها با تنی چند از یاران خالص امام هجوم آوردند و شتر را از پای در آوردند. چون شتر از پای درآمد، مردم همچون ملخ از گردش پراکنده شدند. (شرح نهجالبلاغه ج6، ص228؛ اخبارالطوال، ص1500).
جمل که بر زمین افتاد، حضرت به محمد بن ابوبکر، برادر عایشه فرمودند: خود را به او برسان. محمد خود را به عایشه رساند. عایشه گفت: که هستی؟ گفت: من نزدیکترین بستگان تو و دشمنترین مردم نسبت به تو هستم، من برادرت محمد هستم.(مروج الذهب، ج2، ص376).
عایشه دستگیر شد. علی(ع) به ناچار تصمیم گرفتند عایشه را به مدینه باز گردانند. از آنجا که عمال بنیامیه، طلحه و زبیر را ترور کرده بودند، این احتمال میرفت که عایشه را ترور کنند و بهانهای بر ضد حضرت قرار دهند. بنابراین امیرمؤمنان(ع) او را با هفتاد محافظ زن در حالیکه لباس مردانه بر تن داشتند به سوی مدینه فرستادند(تاریخ الیعقوبی، ج2، ص183). و به آن بانوان فرمود: عایشه متوجه نباشد که شما زن هستید و چنان وانمود کنید که شما مرد هستید. وقتی به مدینه رسیدند، عایشه برای اینکه علی(ع) مردانی را همراه او فرستاده، معترض بود، ولی هنگامی که بانوان خود را معرفی کردند، وی اعتراف کرد: علی جز احترام و کرم بر من روا نداشت. (مروج الذهب، ج2، ص379).
همه یاران علی(ع) تربیت شدگان او نبودند و دین را به حقیقت نشناخته بودند؛ به ویژه آنکه در دوران خلفای پیشین، بدآموزی شده بود و جنگ را برای غنیمت و اسیران آن میخواستند؛ بنابراین پس از تمام شدن جنگ در پی غنیمت و اسیر گرفتن بودند و در برابر فرمان حضرت در منع از جمع آوری غنیمت، جز وسایل جنگی و نیز منع از اسیر گرفتن، قانع و خاضع نبودند. ایشان برای راضی کردن آنان فرمودند: اگر قرار است غنیمت و اسیر گرفته شود، ابتدا در باره عایشه قضاوت کنیم که سهم کدام یک از شما باشد. گفتند: العیاذ باالله. حضرت فرمود: پس برای چه میگویید اسیر بگیریم و پس از آن، در تبیین این مسئله سخنرانیهایی دارند.(کنزالعمال، ج16، ص183-186).
پس از ورود عایشه به مدینه، این شهر به کانون بحران تبدیل شد و حضرت دیگر به مدینه بازنگشت. افزون بر این از مدینه تنها هفتصد تن به یاری امام شتافتند. از سوی دیگر، عبدالله بن عمر و سعدبن بی وقاص و... که اعتزال گزیده بودند، در مدینه بودن و بنابراین حضرت راه کوفه را پیش میگیرند.
این بحث را با حدیثی از پیامبر(ص) به پایان میبریم. بخاری، بزرگ محدث اهل سنت، از عبدالله بن عمر آورده است که: پیامبر در حالی که ایستاده بود، اشاره به خانه عایشه کرد و فرمود:
هنا الفتنه، هنا الفتنه، هنا الفتنه، من حیث یطلع قرن الشیطان؛ (صحیح البخاری،ج4، ص46).
فتنه از اینجاست، فتنه از اینجاست، فتنه از اینجاست، جایی که شاخ شیطان از اینجا بیرون خواهد آمد.