الف. استحاله فرهنگی در عصر عثمان
خط و مشی سقیفه این بود که به تدریج بی دینی و انحراف و فساد را در جامعه ترویج دهد و جامعه اسلامی را استحاله فرهنگی کرده و اسلام ویروسی را جایگزین اسلام نبوی کند. این امر میسّر نیست مگر با حاکمیت فاسقان؛ چرا که حکام به آسانی میتوانند در جامعه بی دینی و فساد و کجی را حاکم کنند. فاسدترین افراد، بنیامیه هستند که سرسختترین دشمن اسلام و پیامبرند. امیرمؤمنان(ع) درباره آنان فرمود: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و خلایق را خلق نمود، آنان اسلام نیاوردند، بلکه تظاهر به اسلام نمودند و کفر خویش مخفی کردند تا وقتی یارانی یافتند به دشمنی با ما برگردند. (وقعه صفین، ص215). پیامبر اسلام، فساد دین و هلاک امت را به دست بنی امیه میدانست. (المستدرک، ج4، ص479). و مردم را از پذیرش حاکمیت آنان نهی کرد(الغدیر، ج8، ص290). و وقتی در خواب دید که بنی امیه چون میمون از منبرش بالا میروند، هرگز تا آخر عمرش نخندید و پیوسته محزون بود. (تاریخ الطبری، ج8، ص185؛ جامع البیان، ج15، ص141؛ شرح نهجالبلاغه، ج9، ص220). پس بنی امیه برترین مهره برای اجرای سیاست سقیفه در از بین بردن دین نبوی هستند. این فرصت برای ابوبکر فراهم نبود که آنان را به بدنه حکومت تزریق کند؛ چون هنوز صحابه زنده هستند و گفتارهای پیامبر(ص) درباره بنیامیه، هنوز درگوش آنان طنین انداز است.
در عصر عمر و فتح بلاد، تازه مسلمانان سرزمینهای فتح شده، از سابقه بنی امیه بی خبر بوده. بنابراین عمر آنها را در این مناطق به کار گرفت و شام را به دست آل ابی سفیان سپرد.
در عصر عثمان، ورود بنی امیه به حکومت و واگذاری پستهای کلیدی به آنان علنی شد. عثمان در پی اجرای سیاست ابوسفیان بود که در روز اول به او گفته بود: حکومت را به همدیگر برسانید و ارکان حکومت را از بنی امیه قرار دهید. (شرح الأخبار، ج2، ص528؛ الاستیعاب، ج4، ص 1679) بنیامیه در این دوران، برتمام بلاد اسلامی حاکم شدند؛ به گونهای که عبدالله بن عامر که در سن جوانی بود و برخی او را شانزده ساله دانستهاند، به جای ابوموسی اشعری، حاکم شد.(الاستیعاب، ج2، ص693). عثمان کار را به جایی رساند که حکم بن عاص را که به دستور پیامبر از مدینه به طائف تبعید شده بود، به مدینه بازگرداند و اموال و صدقات قضاعه را به او که عمویش بود بخشید (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص164، شرح نهجالبلاغه، ج3، ص35). و فرزندش مروان را به دامادی خود گرفت و در حکومت مقامات مهمی به وی داد؛ به گونهای که برخی گفتهاند: حاکم و خلیفه واقعی مروان بود و عثمان، تنها نام خلیفه را داشت. سیاستهای مروان بود که در جامعه اسلامی جاری میشد؛ در حالی که حکم بن عاص و مروان، ملعون به زبان پیامبر بودند! بنی امیه قدرت گرفتند و فساد و بی بندوباری را در جامعه ترویج کردند.
ب. فعال شدن سازمان ایمان
با مسلط شدن آل امیه، دشمنان دیرین اسلام، هجمه برای از بین بردن اسلام به صورت گستردهای صورت گرفته بود. دین اسلام بازیجه فرزندان طلقا شده بود و به هر نحو که میخواستند با آن بازی میکردند و شهدای بدر و احد و.... را به تمسخر میگرفتند؛ به گونهای که ابوسفیان پای بر قبر حمزه سیدالشهدا میکوفت و میگفت: ای ابو عماره، مسئلهای که ما دیروز بر سر آن با هم جنگ داشتیم (دین اسلام) امروز به دست کودکان ما افتاده و با آن بازی میکنند. (شرح نهجالبلاغه، ج16، ص136). بنی امیه پیروزی خود را جشن گرفته بودند و با نام اسلام بر مال و ناموس مردم مسلط شده بودند. دین را چنان تغییر داده بودند که عایشه در اختلافات پس از مرگ عثمان اعتراف کرد: او کتاب خدا را آتش زد و سنت پیامبر را ترک گفت. (شرح نهجالبلاغه، ج6، ص216). آتش زدن کتاب خدا، کنایه از این بود که آنان چنان رفتار کرده بودند که احکام قرآن کاملاً تعطیل شده بود و گویی اثری از قرآن نیست. در این اوضاع، علی(ع) که حافظ دین نبوی است، پس از غصب خلافت، سازمان سرّی شیعی تشکیل داد و به تربیت نیرو پرداخت. بنابراین کسانی چون سلمان و مالک اشتر و عمار، در عصر خلفا در درون حکومت نفوذ کردند. اینان با فراست و هوشیاری تمام در بدنه حکومت نفوذ کرده بودند و طبق دستور حضرت عمل میکردند و چنان هوشیارانه و زیرکانه عمل میکردند که ابوبکر و عمر متوجه ارتباط آنان با علی(ع) نمیشدند. ارتباط این افراد با حضرت، بسیار پیچیده و مخفی بود و در موقعیتهای مناسب، در ترویج آیین اهل بیت تلاش میکردند. بنابراین مدتی که عمار در کوفه بود، با اینکه کوفه درآمد بسیاری داشت، چیزی برای علی(ع) نمیفرستاد. حضرت نیز مراقب بودند آنها هم ایشان را رصد میکردند، میدیدند که یا مشغول به کارهای زندگی خویش است و یا به عبادت میپردازد.
در زمان عثمان این سازمان نیز فعالیت خود را علنی کرد و با علنی شدن دشمنی عثمان و بنیامیه، آنان با سخنرانیها و اعتراضات خود، چهره واقعی بنیامیه را بر ملا ساختند، اما هنوز ارتباطشان با علی(ع) مخفیانه بود.
افشاگری سازمان شیعه در مدینه و مصر و کوفه و یمن به زمینهای برای بی اعتبار شدن جریان سقیفه انجامید و عثمان در این برهه، راهی برای بازگشت نداشت.
در اثر آگاهی مردم از رفتارهای عثمان، دامنه اعتراضات به تدریج گسترده شد و مردم بلاد مختلف، پرچم مخالفت با عثمان را به دست گرفتند. مردم از عثمان خواستار اصلاح در رفتار و عملکرد او بودند. آنان دریافته بودند که عثمان، بنیامیه را بر مردم سوار کرده و صلحا و اصحاب را بر کنار و فرزندان طلقا را جایگزین ساخته است.
از سوی دیگر، عثمان از عمال بنیامیه حمایت میکرد و حتی حاضر به شنیدن اعتراض درباره آنان نبود و در برابر فساد آنان، از آنها حمایت میکرد بذل و بخششهای بی حساب عثمان از بیتالمال مسلمین به بنیامیه نیز نارضایتی صحابه را بر انگیخته بود.
(علامه امینی آمار بخششهای عثمان را چنین آورده است: مروان: 500.000 دینار؛ ابی السرح: 100.000 دینار؛ طلحه: 200.000دینار، عبدالرحمن بن عوف2560.000دینار، یعلی بن امیه: 500.000دینار، زیدبن ثابت: 100.000دینار، خود خلیفه: 350.000دینار، علاوه بر این: مبلغ126770.000درهم به ال حکم و حارث وسعد و ولید و مروان... بذل و بخشش نمود. الغدیر، ج8، ص286). و کار به جایی رسید که زیدبن ارقم، کلیددار بیتالمال، به عملکرد خلیفه اعتراض کرد و کلیدهای بیتالمال را بازپس داد.(2. شرح نهجالبلاغه، ج1، ص199؛ الغدیر، ج8، ص259).
امیرمؤمنان(ع) در توصیف غارت بیت المال به دست خلیفه و یارانش میفرماید: او و بنی امیه چون شتر که علفهای با طراوت بهاری را با ولع میخورد، مال خدا را با دهان میخوردند. (نهجالبلاغه، خطبه سوم.)
مردم مدینه، مکه، کوفه، بصره، به مخالفت خلیفه برخاسته بودند. تنها جایی که به جریان سقیفه اعتراضی نداشت، شام بود. اوضاع مدینه آشفته بود. ابوذر هم به جمع مخالفان پیوسته بود. معاویه به عثمان پیشنهاد قتل مخالفان خود، چون علی(ع)، طلحه و زبیر را داد، (النصایح الکافیه، ص111-112؛ الإمامه والسیاسه، ج1، ص49). ولی عثمان نپذیرفت. این پیشنهاد معاویه برای رسیدن سریعتر به خلافت بود؛ چون اگر علی(ع)، زبیر و طلحه به حکم خلیفه کشته میشدند، عثمان هرگز نمیتوانست دوام بیاورد و کشته میشد، در نتیجه معاویه با جذف علی(ع)، زبیر و طلحه به آسانی میتوانست خلافت را به چنگ آورد و اگر با این ترورها، تنها صدای مخالفان قطع میشد و عثمان به خلافت باقی میماند، باز معاویه به خواست خود میرسد.
شام منتهی الیه سیاست سقیفه و دژ محکمی برای حفظ آرمان آن بود. مادامی که شام پا برجا باشد، سیاست سقیفه و بنیامیه حاکم است. شام مغز و کانون فکر سقیفه در آن عصر بود و سیاستهای سقیفه در آن عصر، در شام و به دست معاویه طراحی میشد و عثمان پیرو سیاست او بود. اهمیت شام زمانی آشکار میشود که بدانیم تا زمانی که شام پا برجا و پشتیبان معاویه بود، حکومت اموی تداوم داشت.
شامیان مطیع چشم بسته معاویه بودند و حقی جز معاویه نمیشناختند و در برابر عملکرد وی کوچکترین اعتراضی نداشتند که گویی به چشم عصمت به وی مینگریستند. دینوری از زبان حجاج بن خزیمه، شام را چنین توصیف میکند: این معاویه، همراه و در حمایت تو، مردم شاماند که اگر تو ساکت شوی آنها نیز سکوت میکنند و اگر تو سخنی گویی، در برابر تو ساکت هستند و زبان به اعتراض باز نمیکنند و اگر آنان را بر چیزی امر کنی، بدون سؤال و جواب فرمانبر تو هستند... (اخبار الطوال، ص155).
ج. تبعید ابوذر به شام
ابوذر اهل علم و منطق و فصاحت بود. علی(ع) در وصف او میفرمودهاند: لبریز از علم بود و علم از وجودش سرازیر بود. (الطبقات الکبری، ج2، ص354وج4، ص232). رسول گرامی اسلام(ص) او را در زهد و تدین به عیسیبن مریم(ع) تشبیه میفرمود. (کنزالعمال، ج11، ص667و ج13، ص317؛تاریخ مدینه دمشق ج66، ص190).
عثمان از علم و منطق ابوذر میهراسید. این زبان منطق هر جا میرفت، کانون قدرت بر ضد خلیفه و سقیفه میشد. تنها جایی که خلیفه احتمال میداد هیچ کس جذب ابوذر نشود، شام بود ولی آنها در اشتباه بودند. مردم شام او را شناخته بودند، ولی به قدرت و منطق ابوذر علم کافی نداشتند و از قدرت معنوی ابوذر غافل بودند.
یعقوبی مینویسد: در مسجد مینشست و خلق کثیری به دور وی جمع میشدند، ابوذر سخن میگفت و آنها گوش میدادند. (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص172؛ الغدیر، ج8، ص229). او در سخنان خویش به افشاگری از عملکرد خلفا میپرداخت و سیره راستین نبی اسلام را ذکر میکرد. مناقب اهل بیت رامیگفت و مردم را به تمسک به ولای اهل بیت فرا میخواند. (الامالی مفید، ص161).
دامنه تبلیغات ابوذر به اندازهای رسید که خوف آن بود شام فرو پاشد و از یکپارچگی خارج شود. مردم به حقیقت اسلام پی میبردند و انوار هدایت را در آغوش میگرفتند. ابرهای تار اموی که بر قلوب مردم سایه افکنده بود، با غرش صدای ملکوتی ابوذر پراکنده میشد. مردم که تا آن روز اسلام ویروسی را از معاویه آموخته بودند و تعارضی بین اسلام و اشرافیگری نمیدیدند، در مییافتند که اسلام از بن ضد اشرافیگری است. با سخنان ابوذر مردم طعم شیرینی اسلام راستین و مکتب علوی را احساس میکردند و مشتاق بودند آرمانهای انسانساز علوی را از زبان شاگرد مکتبش بشنوند حبیب بن مسلمه فهری به معاویه گفت: ابوذر مردم شام را بر تو میشوراند. پس اگر به شام نیاز داری، اقدامی کن و مردم شام را حفظ کن. (شرح نهجالبلاغه، ج8، ص257) معاویه نمیخواست در مرحله اول ابوذر را به مدینه بازگرداند؛چون اگر او با این وضع به مدینه باز میگشت و آنچه را که از عملکرد معاویه دیده بود، به صحابه منتقل میکرد، در این بحران لبه تیز شمشیر متوجه او بود و بحران شدیدی برای معاویه ایجاد میشد، معاویه با سیاست مماشات وارد شد و میخواست ابوذر را راضی کند و نزد خود نگاه دارد.
سیصد دینار برای او فرستاد، ولی ابوذر نپذیرفت. (شرح نهجالبلاغه، ج3، ص54). در مرحله دوم، ارتباط با ابوذر را برای مردم ممنوع اعلام کرد. (الطبقات الکبری، ج4، ص229). هیچ کدام از تدابیر راهگشا نبود. اگر کسی به حکم حکومت نمیتوانست با ابوذر همنشین شود، ابوذر با صدای رسا سخن میگفت و همه میشنیدند؛ بنابراین معاویه، او را به حضور خود آورد، پس از سخنانی که بین آنان رد و بدل شد، دستور داد او را حبس کنند. (شرح نهجالبلاغه، ج8، ص258). سپس نامهای به عثمان نوشت و ماجرا را به اطلاع او رساند. عثمان دستور داد او را به مدینه بازگرداند.
به نقل شیخ مفید، خبر حرکت ابوذر به مردم شام رسید. به دنبال او رفتند تا بیرون دمشق، منطقه دیر هران. ابوذر پیاده شد، نماز جماعتی خواند، سپس مردم را موعظه و نصیحت کرد و تبرّی از ظالمان را به آنان گوشزد فرمود مردم گفتند: ای صحابی رسول خدا، میخواهی، تو را باز گردانیم و مانع سفر تو شویم؟ ابوذر نپذیرفت. (الامالی مفید، ص162-163).
او به اندازهای در میان مردم محبوب شده بود که حتی حاضر بودند همراه او در برابر حکومت اموی ایستادگی کنند. دستگاه دروغپردازی معاویه، برای تبرئه عملکرد عثمان و بنیامیه مرتکب خیانتهایی شدند و برخی از مورخان با اشارهای مختصر، پرونده ماجرای ابوذر را میبندند، و سخنی از تبعید و اختلافات وی نمیگویند. برخی دست به جعل و دروغپردازی زده و در پی آن هستند که ابوذر را انسانی بی منطق و خشن و عصبانی جلوه داده و عملکرد او را حمل بر تندخویی کنند. برخی ابوذر را مطرود صحابه قلمداد میکنند و در این باب، تافتههایی بر هم میبافتهاند. (علامه امینی در الغدیر بحث مبسوطی درباره ابوذر دارد که با قلم شیوای خویش به محاکمه این دروغ پردازان تاریخ پرداخته است. برای اطلاع مراجعه کنید به: الغدیر، ج8، ص296 الی آخر). ماجرای ساختگی چگونگی اسلام ابوذر، از این قبیل دروغهاست که ابوذر را بی منطق و خشن جلوه میدهد. اما هرگز این دروغها را در باره مردی که پیامبر روش او را به روش عیس(ع) تشبیه نمود و علی(ع) او را مملو از علم و معارف قلمداد نمود، پذیرفتنی نیست. مردی که شامیان، جذب منطق و عملش میشوند، خشن و بی منطق نخواهد بود. چون بنیامیه سیلی سختی از ابوذر خوردند و با کشتن او نتوانستند فکر و اندیشه او را از بین ببرند، با این تزویرها در پی ترور شخصیت ابوذر بودند. منطق ابوذر به اندازهای مستحکم است که به برکت او، مردم منطقه جبل عامل از شام، حقیقت را در مییابند و شیعه میشوند و این منطقه در قرنهای متمادی منشأ خیرات کثیری بوده است. ابوذر این بار به ربذه تبعد شد که نتواند با کسی ارتباط داشته باشد.
د. سیاست معاویه در برابر بحران مدینه
سیاست سقیفه انتقال قدرت به شام و معاویه بود؛ بنابراین در بحران پیش آمده میبایست از رسیدن شعلههای آن به شام جلوگیری کرد. از سویی آنچه میتوانست خط سقیفه را شکست دهد، بحران کنترل شده و مستمر بود. عثمان باید در رأس حکومت بماند و افشاگری بر ضد آنان ادامه یابد تا پایههای شام نیز بلرزد و عثمان ناچار شود معاویه را عزل کند. علی(ع) با سازمان جدید این هدف را پیگیری میکرد و اگر سیاستهای معاویه نبود، کار به اینجا ختم میشد و خلیفه متوجه حقایق امور نبود.
معاویه در برابر بحران مدینه، سه گزینه پیش رو دارد: سکوت، حمایت نظامی از عثمان، تشدید بحران. در راستای به دست گرفتن قدرت، وی از میان این سه گزینه، تشدید بحران را برمیگزیند. اگر معاویه ساکت باشد و بحران کنترل شود، عثمان به تدریج خسته میشود و مورد فشار قرار میگیرد و در نهایت همانگونه که با ولیدبن عقبه کرد، معاویه را نیز عزل میکند.
تنها چاره در تشدید بحران بود. عثمان هر چه زودتر باید کشته شود و این بحران کنترل شده باید افسار گسیخته شود. بقای عثمان به ضرر دستگاه است؛ چون عثمان در نهایت یا باید خود را خلع میکرد، یا به خواست شورشیان تن میداد و بنیامیه را خلع میکرد. بنابراین کارگزاران معاویه در مدینه، مانند مروان بن حکم که داماد عثمان و در خانه عثمان بود و دیگرانی که از معاویه دستور میگرفتند، بحران را تشدید میکنند تا هر چه زودتر به کار عثمان پایان داده شود.
عثمان، معاویه را به یاری خوانده بود. اگر نیروی معاویه به مدینه برسد، باید با مخالفان درگیر شود که بیشتر آنان از صحابه رسول خدا هستند و در این صورت معاویه قاتل اصحاب شمرده میشد و از سوی دیگر، یکی از مخالفان و شورشیان، عایشه است که پیوسته مردم را بر این کار تحریک میکرد. درگیری با عایشه به صلاح معاویه نیست و از آن گذشته، عایشه نیروی این سازمان است؛ بنابراین هرگز نباید لشکر معاویه به مدینه برسد. معاویه با چند نفر، خود راهی مدینه شد و نیمه شب مخفیانه وارد خانه عثمان شد و از عثمان خواست شبانه همراه وی به شام رهسپار شود، که عثمان نپذیرفته به او امر کرد که رفته و با لشگرش بیاید. (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص175) معاویه مجبور بود نیروی کمکی اعزام کند؛ چون در غیر این صورت احتمال داشت عثمان معاویه را عزل کند. او لشگری دوازده هزار نفری از شام به حمایت از عثمان به راه انداخت و به امیر لشگر گفت: چون به ذی خشب رسیدی، در آنجا توقف کن و از آنجا جلوتر نرو، مبادا با خود گویی: شاهد میبیند آنچه را که غایب نمیبیند(به سوی مدینه بروی) که همانا من قضایا را روشنتر از تو میبینم.
لشگر معاویه در آن منطقه توقف کرد تا عثمان کشته شد و معاویه دستور بازگشت داد. این کار معاویه، از آن سبب بود که پس از کشته شدن عثمان، خلافت را به چنگ گیرد. (شرح نهجالبلاغه، ج16، ص154؛ تاریخ المدینه المنوره، ج4،ص1289) او از این کار، چند نتیجه مطلوب گرفت: نخست اینکه در ذهن شامیان، حامی و طرفدار عثمان شناخته شد، چرا که مردم از ماجرای پشت پرده خبر نداشتند؛ دیگر اینکه خود رانزد عثمان محبوب جلوه داد؛ و در نهایت با این کار در مدینه هیاهو میشود که لشگر شام در راه است. این خود موجب میشد که مردم و شورشیان هر چه زودتر کار عثمان را تمام کنند.
ه. راهکارهای علی(ع) در برابر سیاست معاویه
علی(ع) میدانستند تشدید بحران و کشتن عثمان، نمیتواند مشکل را حل کند. در اینجا تنها تدبیر و درایت و اطاعت پذیری عوامل مؤثر در بحران به کار میآمد. مردم باید صاحب بصیرت و تحلیل باشند و بفهمند که در مواردی شتاب گرفتن بحران به صلاح نیست. ولی انسانهای فهمیده اندک بودند.
بنابراین حضرت در پی آرام کردن بحران بود و کشته شدن عثمان را به صلاح نمیدانست. چون میدانستند کشته شدن عثمان به نفع معاویه است. ایشان برای حل بحران با شورشیان گفتگو کرد و حتی وقتی آب را به خانه بستند، امام به عثمان آب رساندند (مروج الذهب، ج2، ص353). و چون بحران تشدید یافت، امام حسن و امام حسین(ع)را برای پاسداری از خانه به آنجا فرستادند. (همان).
شورشیان میبایست متوجه هدف و مقصود حضرت میشدند و با دیدن حسنین(ع) به حقیقت ماجرا پی میبردند، اما این گونه نبود، تلاشهای معاویه همراه با نادانی مردم و شورشیان به تشدید بحران و قتل عثمان انجامید.
ایشان خطاب به معاویه فرمودند:
فوالله ما قتله غیرک و لا خذله سواک؛ (نهجالبلاغه ج15، ص84).
قسم به خدا، او را جز تو کسی نکشت و کسی جز تو او را خوار نساخت.
و فرمود: تو به حمایت عثمان برخواستی. تو وقتی به یاری او برخاستی که سود آن یاری متوجه تو بود ، و زمانی که یاریت برای او سودمند بود به یاریش اقدام نکردی . (همان، نامه 37).
شواهد زیر این نظریه را بیشتر تقویت میکند که عمال معاویه پیوسته در پی تشدید بحران بودند تا هر چه زودتر به کار عثمان خاتمه داده شود و مردم را بر اقدام به قتل او تحریک میکردند:
1. پس از آنکه مصریان به مدینه آمدند و خانه عثمان را محاصره کردند، با وساطت علی(ع)، عثمان وعده داد بر طبق کتاب خدا و سنت نبوی عمل کند و خواستههای آنان را برآورده سازد و خطبهای خواند و مردم خشنود شدند و با خوشحالی گرد منزل وی جمع شدند تا عثمان به خواستههای آنان و وعدههای خود عمل کند؛ ولی مروان با وسوسه، عثمان را مغفول ساخت و خود بیرون آمد و با تندی بامردم سخن گفت و از آنان خواست پراکنده شوند. (برای تفصیل ماجرا ر.ک: الغدیر، ج9، ص172). بدیهی است که این میتوانست موجبات تشدید بحران را فراهم سازد.
2. پس از آنکه مصریان خانه عثمان را محاصره کردند، و درخواست عزل عبدالله بن سعد بن ابی سرح را داشتند، با پایمردی علی(ع)، عبدالله را عزل و محمد بن ابوبکر را به حکومت مصر منصوب کرد و گروهی از مهاجر و انصار را همراه مصریان برای رسیدگی به شکایات آنان به مصر فرستاد. مصریان به راه افتادند. مقداری راه پیموده بودند که سواری دیدند. او خود را غلام عثمان و حامل پیام شفاهی برای عبدالله بن ابی سرح ازعثمان معرفی کرد. مصریان او را بررسی کردند. در مشک آبش نامهای یافتند نامه را گشودند. در آن، به حاکم مصر فرمان کشتن و قطع دست عمرو بن بدیل، ابن عدیس وکنانه و عروه و محمدبن ابوبکر... داده شده بود.
مصریان بازگشتند. عثمان گفت: نه نامه از من است و نه از آن اطلاعی دارم. گفتند: مگر این مهر تو نیست که پای نامه است و غلام تو بر شتر مخصوص تو سوار و حامل این نامه بود؟ عثمان انکار کرد. (همان، ص188) .
باید دانست که در آن زمان مهر خلیفه به دست مروان بود و خلیفه بازیچه دست مروان و بنی امیه بود. عثمان، کاری را میکرد که به او گفته بودند و امیر مؤمنان(ع) چند بار خلیفه را بر این امر توبیخ کرد و یک بار فرمودند: مروان راضی نمیشود مگر به آنکه تو را از دین و عقلت منحرف کند. «مثل تو با آنها، مثل زنی است که برشتری نشسته و افسار شتر دست دیگران است و به هر جا بخواهند او را میکشند...»(شرح نهجالبلاغه، ج2، ص147).
همسر عثمان نیز متوجه نقشهها و فتنههای مروان بود؛ بنابراین عثمان را متوجه فتنهها و نقشههای مروان کرد و گفت: همانا تو اگر به گفته مروان عمل کنی و از او اطاعت کنی، تو را میکشد.(الغدیر، ج9، ص188).
آنچه مصریان را بر هجوم به خانه عثمان تحریک کرد، کاری بود که از یاران عثمان سرزد. پیش از آن، شورشیان در برابر کسانی که آنان را برای تمام کردن کار عثمان تحریک میکردند، به همدیگر میگفتند: لا تعجلوا فعساه ینزع(تاریخ الطبری، ج3، ص413؛ شرح نهجالبلاغه، ج2، ص155). عجله نکنید امید است عثمان توبه کند. ولی ماجرایی رخ داد که موجب تشدید هجمه شد و بدیهی است این به امر مروان بوده است که در آن روز تمام امور عثمان به دست او بود. یکی از صحابه پیامبر، به نام نیار بن عیاض، از عثمان خواست خود را از خلافت خلع کند. در حالی که او با عثمان محاجه میکرد، کثیر بن صلت کندی که از مدافعان عثمان در خانه عثمان بود، تیری انداخت و او را کشت. (همان.) این نخستین خونی بود که ریخته شد. تا آن روز مهاجمان، حتی به مدافعان خلیفه هم معترض نمیشدند. ریخته شدن خون این صحابی، بحران را شدت داد.
شواهد فراوانی هست که ثابت میکند بنیامیه در تحریک مردم به شورش تلاش وافری داشتند. شگفتآور آنکه عمروعاص، که مشاور حکومت مدینه بود، در آن روزها، در مدینه بود و مردم را بر عثمان میشوراند. ابن ابیالحدید از طبری آورده است: عمروعاص حرص و ولع شدیدی در تحریک مردم بر ضد عثمان داشت و میگفت: به خدا سوگند، اگر چوپانی را هم ببینم، او را بر عثمان تحریک میکنم تا چه رسد به رئیسان و بزرگان. (شرح نهجالبلاغه، ج2، ص144) میتوان دریافت معاویه در میان شورشیان،افرادی را برای تحریک مردم نفوذ داده بود.
و. کشته شدن عثمان
خانه عثمان کنترل شده بود و کسی وارد خانه نمیشد، اما یکباره اعلام شد که عثمان کشته شد. گفتند: از پشت خانه و از راه مخفی آمده و عثمان را کشتهاند و کسی بالای سر او نیست. قاتلان گریختهاند و کسی آنها را ندیده است. قاتل عثمان برای همیشه تاریخ در پرده ابهام باقی ماند!
با توجه به قرائن و شواهد پیش گفته، مروان در قتل عثمان نقش داشته و قاتل یا خود او و یا یکی از کارگزاران اوست که به امر وی اقدام به قتل کرده است. اینکه پس از کشته شدن عثمان، پیراهن خونین او، فوراً برای معاویه فرستاده میشود شاهدی بر این ادعاست. (انسابالاشراف، ج2، ص291).