پیش از بحث در باره شورای خلافتی که عمر آن را برای پس از خود تعیین نمود، بیان دو مقدمه سودمند خواهد افتاد.
1. خط سیر خلافت پیامبر، پیش از رحلت ایشان مشخص شده بود و مهرههای خلافت از پیش تعیین شده بود. پس از عمر، میبایست عثمان روی کار آید و خلافت از پیش تعیین شده بود. بنابراین تشکیل شورای خلافت، برای رسیدن اهداف و جهات دیگری بود. شرایطی که عمر در این شورا گذاشت، نتیجهای جز خلافت عثمان نداشت. تعیین شورا صرفاً پوششی بود که بی طرفی دستگاه خلافت را در تعیین خلیفه بعدی در افکار عمومی تداعی کند.
اندک تأملی در چگونگی گزینش افراد و شرایطی که از سوی عمر بر آن گذاشته شد، نیت و خواست او را آشکار میسازد؛ بنابراین عباس عموی پیامبر، پس از اینکه عمر اعضای شورا را معرفی و شرایطی را بر آن بیان کرد، به علی(ع) گفت: امر خلافت به ما نمیرسد و عمر در پی آن است که خلافت به عثمان برسد. علی(ع) هم سخن وی را تأیید فرمودند. (شرح نهجالبلاغه ، ج1 ص147). بنابراین عباس، علی(ع) را از داخل شدن در شورا باز میدارد. (تاریخ الطبری، ج3، ص293).
امیرمؤمنان(ع) فرمودند: میدانم که آنها عثمان را به خلافت بر میگزینند و... و پس از کشته شدن یا مردن او، بنی امیه خلافت را بین خود میگردانند. (شرح نهجالبلاغه، ج1، ص192، الغدیر، ج9، ص88). حضرت با این جمله خط و سیر خلافت که سقیفه آن را معین کرده بود، بیان میفرمایند. ماجرایی که ابن سعد از قول سعید بن عاص نقل میکنند، نیز مؤید این گفته است.
سعید بن عاص از عمر میخواهد که مقداری بر مساحت زمینش بیافزاید تا خانهاش را وسعت دهد. عمر پس از ادای نماز صبح به خانه سعید میرود. سعید میگوید: خلیفه با پایش خطی کشید و بر وسعت خانهام افزود. اما من گفتم: ای امیرالمؤمنین، بیشتر بده که مرا اهل بیت از کوچک و بزرگ زیادتر شده است. عمر گفت: فعلاً همین اندازه تو را کافی است و این راز را نگهدار که پس از من کسی به خلافت میرسد که جانب خویشاوندیات را رعایت خواهد کرد و نیازت را برآورده خواهد ساخت! سعید گوید: مدتها از این موضوع گذشت، دوران خلافت عمر به سر آمد و عثمان از شورای عمر مقام خلافت را به دست گرفت. او از همان ابتدای کار رضایت خاطر مرا جلب کرد و خواستهام را برآورده ساخت و مرا در حکومتش شریک خود ساخت. (الطبقات الکبری، ج5، ص31).
2. پس از آنکه معلوم شد که مهره بعدی خلافت، عثمان بود و امر خلافتش در عصر عمر به دست او امضا شده بود، این پرسش به ذهن تداعی میشود که چرا عمر نیز مانند ابوبکر، عثمان را رسماً به خلافت پس از خود معرفی نکرد و او را به شورا واگذارد؟
پاسخ آن است که شرایط در آن زمان به گونهای نبود که به عمر اجازه دهد عثمان را به عنوان خلیفه پس از خود مشخص کند؛ چون در ابتدای کار، مدعیان خلافت، تنها علی(ع) و سعدبن عباده بودند؛ اما اکنون با گذشت سیزده سال، خلافت، مدعیان بسیاری پیدا کرده بود. همچنین نگرش مردم به ابوبکر و عمر، اکنون تغییر یافته بود و در چنین موقعیتی انتخاب مستقیم عثمان ممکن است به شکست بیانجامد.
بنابراین عمر، راه حل را در تشکیل شورا دید. شورا وجهه اجتماعی دارد و نتیجه آن، از دید مردم، انتخاب خواهد بود، و نه انتصاب. همین میتوانست بسیاری از مشکلات را از سر راه بردارد و بسیاری از مخالفان را خاشع و مطیع گرداند.
از این گذشته، آنان اهداف دیگری را نیز دنبال میکردند که تنها در زیر پوشش شورا تحقق مییافت. در زیر به برخی از این اهداف اشاره میشود.
الف. اهداف تشکیل شورا
1.خلافت عثمان
هدف شورا، خلافت عثمان و بی طرف نشان دادن دستگاه خلافت بود؛ بنابراین برای رسیدن به این مطلوب، اساسنامه شورا به گونهای تدوین شد که نتیجه آن، خلافت عثمان بود.
ترکیب شورا عبارت است از: علی(ع)، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقاص، عبدالرحمن بن عوف. ترکیب شواری خلافت عمر، شش نفره است.در شورایی که ترکیب اعضا، زوج باشد، احتمال به نتیجه نرسیدن بسیار زیاد است. بنابراین به دستور العملی نیازمند خواهد شد. او از پیش دستورالعملی تعیین میکند و آن این است که میگوید: اگر در اختلاف سه گروه دو نفره شدند، گردن همه را بزنید. اگر شش گروه یک نفره شدند و تا سه روز خلیفه معین نکردند، همه را بکشند. (شرح نهجالبلاغه، ج1، ص187). اگر دو گروه سه نفره شدند، عبدالله بن عمر را حکم قرار دهند که یک گروه را انتخاب کند.(تاریخ الطبری، ج3، ص294). اگر به حکمیت عبدالله راضی نشدند، رأی گروهی مقدم است که عبدالرحمن بن عوف در آن است و اگر گروه دیگر آن را نپذیرفتند و بر خواست خود اصرار کردند، گردن آن گروه مخالف را بزنید. (شرح نهجالبلاغه، ج1، ص187؛ نهجالحق و کشف الصدق، ص286. تاریخ الطبری، ج3 ص294).
نتیجه این شورا خلافت علی(ع) نخواهد بود؛ چرا که در این شورای شش نفره، علی(ع) باید رأی سه تن جز خود را به دست آورد. عبدالرحمن، سعد، طلحه و عثمان، به یقین به علی رأی نخواهند داد. تنها زبیر است که احتمال میرفت به علی(ع) رأی دهد.(1. زبیر و علی(ع) پسر دایی و پسر عمه بودند. صفیه مادر زبیر، دختر عبدالمطلب بود و ابوطالب دایی زبیر بود.)
عبدالرحمن، شوهر خواهر عثمان است و بنابر مطالب پیش گفته، از اعضای سازمان نفاق است. سعد هم پسر عموی عبدالرحمن است و هم رأی اوست. طلحه و سعد نیز با هم ارتباطی ندارند و بعید است با هم ائتلاف کنند و علی(ع) را نیز هرگز انتخاب نخواهند کرد؛ زیرا قاتل پدر و برادر سعد است و طلحه نیز با علی معاند و از بستگان عثمان است.
با توجه به امتیاز خاصی که در این جمع عمر برای عبدالرحمن قائل شد نتیجه قطعی این دستوالعمل عثمان است. چون چنانچه اشاره شد، عبدالرحمن به دنبال عثمان است. امام علی(ع) خود به این واقعیت اشاره کرده، میفرماید:
أنت مجتهد أن تزوی هذا الامر عنّی؛ (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص162).
تو تلاش میکنی که به هر طریقی شده،خلافت را از من دور کنی،
عمر گفته بود با هر کس که عبدالرحمن بیعت کرد، شما هم بیعت کنید و هر کس زیر بار نرفت گردنش را بزنید. طلحه و سعد نیز به دلایل پیش گفته و با توجه به دستور عمر به عثمان رأی خواهند داد. دستور عمر این بود که در ظرف سه روز خلیفه باید تعیین شود یا کشته شوند.
شورا سه روز فرصت داشت. این موقعیت نخستین و برترین موقعیتی بود. که علی(ع) فرصت افشاگری داشت تا حقیقت و مسائلی را که پیامبر درباره آن حضرت فرموده بودند، بیان کنند و از آنجا که این سخنان در شورا نمیماند و مردم نیز از آن آگاه میشدند، میتوانست حقیقت امر را در مسئله خلافت برای کسانی که پیامبر را هم ندیدهاند، روشن کند این احتجاجات خط بطلانی بود بر خلافت خلفای گذشته. حضرت پیش از احتجاج فرمود: امروز به گونهای با شما احتجاج کنم که هیچ عرب و عجمی از شما نتواند آن را رد و انکار کند. (المناقب الخوارزمی، ص314). علی(ع) در آن روز به احادیث و مناقبی که پیامبر درباره او فرموده بودند. احتجاج جست که از آن جملهاند: حدیث غدیر و حدیث منزلت. (المناقب الخوارزمی ص313، حدیث 314. تاریخ مدینه دمشق، ج42، ص431) مطابق برخی نقلها، امیرمؤمنان(ع) درباره بطلان خلافت عمر و ابوبکر نیز سخن گفتند و بیان داشتند که من بر این امر از آنان احق و سزاوارتر بودم. روند شورا به گونهای پیش می رفت که در افکار مخاطبان، موقعیت علی بن ابی طالب(ع) قوت یافت؛ بنابراین عبدالرحمن ابن عوف دست به ترفندی زد و خود را کنار کشید و گفت: من و سعد خود را کنار میکشیم به این شرط که انتخاب یکی از شما چهار تن با من باشد. همه پیشنهاد او را میپذیرفتند جز علی(ع). در این هنگام عبدالرحمن را سوگند داد که پیروی از هوای نفس نکند و حق را مقدم دارد و به صلاح و خیر امت بکوشد و مسئله خویشاوندی، او را از راه حق منصرف نسازد. عبدالرحمن نیز پذیرفت.
(شرح نهجالبلاغه، ج9، ص52؛ السقیفه و فدک، ص85). سید مرتضی در الشافی کنار کشیدن عبدالرحمن را از شورا، مکر و حیله میداند وی مینویسد: امر شورا با مکر و خدعه پایان یافت و اولین مکر آن بود که عبدالرحمن خود را کنار کشید تا انتخاب خلیفه با او باشد که به این وسیله بتواند خلافت را به هر کس خواست بدهد سپس برای کنار راندن علی(ع) شرط عمل به سیره شیخین را مطرح کرد با اینکه میدانست حضرت آن را نمیپذیرد و در آن موقعیت حساس حضرت نمیتوانست بیان کند که بر من لازم و واجب نیست بر طبق سیرهی آنان رفتار کنم. (الشافی فی الأمامه، ج4، ص213).
علی(ع) از آنها بر فضل خویش اعتراف گرفته بود و با سخنانی که حضرت در این مدت بیان کرده بود، افکار عمومی هرگز به آنان اجازه نمیداد به آسانی علی(ع) را رها کرده و عثمان را انتخاب کنند.
در اینجا برای کنار زدن علی(ع) ترفند دیگری اندیشیدند و شرط دیگری مطرح کردند که میدانستند هرگز علی(ع) آن را نمیپذیرد. آنان به آسانی با این شرط میتوانستند علی(ع) را کنار زنند و افکار عمومی نیز آنان را به هوا پرستی متهم نکند. اگر عبدالرحمن بلافاصله عثمان را انتخاب میکرد، مورد اعتراض قرار میگرفت؛ چون خود او نیز در شورا به فضل علی(ع) اعتراف کرده بود. آن شرط این بود که خلیفه بعدی باید در رفتارهایش بر مبنای سیره شیخین عمل کند. امام نمیتوانست این شرط را بپذیرد؛ چون این شرط یعنی استمرار خط سقیفه و ابقای معاویه در حکومت. این خط یعنی استمرار سیاست مالی سقیفه و ابقای فرمانداران موجود. اگر حضرت بخواهد با انحراف مقابله کند، باید این تفاوت را در پرداخت بیتالمال از بین ببرد و پذیرش این شرط، یعنی جمع بین دو نقیض و جمع بین حق و باطل. چون سیره نبوی و کتاب خدا مخالفت با سیره شیخین بود و جمع بین آن دو ممکن نبود.
حضرت عمل به سیره شیخین را نپذیرفتند و فرمودند: با وجود کتاب و سنت نبوی نیازی نیست من روش کس دیگری را در نظر گیرم، ولی تو تلاش میکنی که با این شرط خلافت را از من دور کنی. (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص162). علی(ع) شرط عمل به سیره شیخین را خدعه و مکر دانستند. (تاریخ الطبری، ج3، ص203).
پس از آن عبدالرحمن رو به عثمان کرد و شرایط فوق را مطرح کرد. عثمان پذیرفت و عبدالرحمن با او بیعت کرد. (تاریخ یعقوبی، ج2، ص162). و حضرت یادآور شدند که عبدالرحمن به پشتگرمی دیگران، بر ضد و دشمنی با او برخواسته و خلافت را به عثمان واگذار کرده است، به امید اینکه روزی هم عثمان او را برای خلافت برگزیند.(تاریخ الطبری، ج3، ص2799).
آنان با این شرط به خواست خود رسیدند و افزون بر خلافت عثمان، با سیاستبازی، خود را از معرض اتهام افکار عمومی بیرون کردند.
2. ترور امام علی(ع)
یکی دیگر از اهداف شورا، ترور علی(ع) بود. شورا، دامی برای کشتن علی(ع) بود؛ چون با شرطی که عمر گذاشته بود و متخلفان از عبدالرحمن بن عوف سزایشان قتل بود، علی(ع) در معرض مرگ قرار میگرفت. امیرمؤمنان(ع) خود میفرمایند: عمر هلاک شد و خلافت را در شورا قرار داد و مرا یکی از شش نفر چون سهم الارث جد قرار داد و گفت: هر طرفی که اندک از دیگری بود، او را بکشید و از این جز من کسی مقصودش نبود.(سفینه البحار، ج4 ص507 به نقل از مجالس مفید). عمر پیوسته در این اندیشه بود که اولاد کافرانی که در جنگها به دست علی(ع) کشته شده بودند، به انتقام جویی برانگیزد؛ بنابراین روزی به سعدبن عاص گفت: چرا تو از من فاصله میگیری و رویگردان هستی؟ مثل اینکه گمان میکنی پدرت را من کشتهام، من پدرت را نکشتهام. پدرت را علی بن ابی طالب(ع) کشته است. (الطبقات الکبری، ج5، ص31). این حاکی از نیت پلید و شوم عمر درباره علی(ع) است. علامه مجلسی نیز مینویسد: در روایات تصریح شده که عمر با این تدبیر در شورا هدفش قتل علی(ع) بود.(بحارالانوار، ج31، ص70).
3. استحکام پایههای خلافت عثمان
اگر عمر خلافت عثمان را مستقیماً اعلام میکرد، معلوم نبود از این افراد که هر کدام مدعی خلافت بودند، بتواند بیعت بگیرد و احتمال داشت کسانی چون زبیر و طلحه دست به شورش زنند و برضد وی قیام کنند و مخالفان دیگر نیز به آنها بپیوندند و هرگز نمیتوانستند از علی(ع) بیعت بگیرند و تخلف چنین کسانی از بیعت وی، میتوانست خلافت عثمان را متزلزل کند، ولی به واسطه شورا در زیر شمشیر توانست از آنها بیعت بگیرد و پایههای خلافت وی را محکم سازد.
ب. دلیل شرکت علی(ع) در شورا
پس از آنکه معلوم شد نتیجه شورا از پیش معلوم بود و امیرمؤمنان هم به خوبی میدانست که هدف، خلافت عثمان است و موفقیت حضرت در شورا محال است، این پرسش به ذهن میرسد که چرا حضرت در شورا داخل شد؟
در پاسخ به چند دلیل اشاره میکنیم:
1. اثبات اهلیت خود برای خلافت
از ابن عباس نقل است که به علی(ع) گفت: خلافت از خاندان ما رفت. علی(ع) فرمودند: من هم میدانم، لکن با آنها داخل شورا میشوم؛ چون امروز عمر مرا برای خلافت اهل دیده است. ولی پیش از این میگفت: پیامبر فرمود: نبوت و خلافت در یک خانه جمع نمیشود و من امروز در شورا داخل میشوم تا تناقض بین فعل و قول عمر بر مردم روشن شود.(شرح نهجالبلاغه، ج1، ص189).
عمر روزی با این حدیث مجعول، پایههای خلافت ابوبکر را مستحکم ساخت و به این دلیل که علی(ع) از خاندان نبوی است، او را شایسته خلافت نمیدید. و امروز خود با فعلش سخن خود را باطل نمود و دروغ بودن حدیث را افشا ساخت. اگر حضرت با این عمل، دروغ بودن حدیث مجعول عمر را روشن نمیساختند، ممکن بود بنی امیه در مبارزه با علی(ع) این حدیث را دستاویز خود قرار دهند.
2. افشای حقایق
شورا موقعیت خوبی بود برای اینکه امیرمؤمنان(ع) حقایقی را که رو به فراموشی میرفت، بار دیگر افشا کنند و سخنان پیامبر درباره علی(ع) و منزلت ایشان را به گوش مردم و نسل جدید برسانند.
سیاستهای عمر و ابوبکر، علی(ع) را در بین مردم به فراموشی سپرده بود و جز صحابه و افراد اندکی، علی(ع) را به حقیقت نمیشناختند؛ چون کسی اجازه بیان فضایل و مقام علی را نداشت. ابن ابی الحدید آورده است: علی(ع) را عمر و ابوبکر به شدت تضعیف کردند و جایگاه او را شکستند و علی(ع) در بین مردم به فراموشی سپرده شده بود. بیشتر کسانی که امیرمؤمنان(ع) را میشناختند، مرده بودند و نسل جدید، او را نمیشناختند و او را چون یکی از مسلمانان میشمردند. در چنین موقعیتی، امام(ع) میتوانست چهره ملکوتی خود را از زیر ابرهای تار سقیفه نمایان سازد.
3.پیشگیری از حربههای تبلیغی دشمن
هر چند نخبگان، هدف عمر را میدانستند و میفهمیدند که هرگز علی(ع) در این شورا پیروز نخواهد شد، ولی عامه مردم در مرحله اول از این جریان آگاه نبودند و اگر امیرمؤمنان(ع) خود را کنار میکشید، دشمنان میتوانستند این عمل را یک حربه تبلیغی بر ضد علی(ع) قرار دهند و بگویند: اگر او واقعاً خلیفه رسول خداست و پیامبر او را به این امر معین کرده بود، پس چرا امروز که خلافت به وی روی آورده بود، خود را کنار کشید و اعضای شورا و سیاستمداران میتوانستند بگویند اگر علی(ع) میآمد، ما وی را برمیگزیدیم، لکن او خود را اهل خلافت ندانست و این میتوانست در آینده تاریخ، کسانی را دچار شبهه کند و حربهای دست دشمنان باشد که بگویند حدیث غدیر و... همه دروغ است، چرا که علی(ع) خود را کنار کشید و اگر نبود جز همین احتمال، بایستی امیرمؤمنان(ع) برای دفع آن در شورا شرکت میکردند تا این شبهات را دفع کنند و از طرفی بغض و عناد آنان را به اهل بیت نشان دهند.
ج. علت گزینش عثمان
هدف اصلی سازمان، به قدرت رساندن بنی امیه و در نهایت انتقال قدرت به شام بود. عمر از کعب الاحبار یهودی که معتقد بود با کتابهای آسمانی سر و کار دارد، درباره خلیفه پس از خود پرسید. کعب گفت: علی(ع) صلاحیت این کار ندارد و در کتابها خوانده که خلافت به کسی میرسد که بر سر دین با پیامبر(ص) جنگ کرده باشد (مقصود از این طایفه، بنی امیه بود که عثمان از آنان بود و گرچه خود بر سر دین با پیامبر(ص) نجنگیده بود، بستگانش سر سختترین دشمنان پیامبر(ص) بودند.) عمر نیز متوجه مقصود کعب شد و به ابن عباس گفت: من هم نظیر این را از پیامبر(ص) شنیده بودم که میفرمود: همانا بنی امیه را میبینم که از منبرم بالا میروند. (شرح نهجالبلاغه، ج12، ص81). کعب بعدها گفته بود: معاویه صاحب اصلی خلافت پس از عثمان است. (النزاع والتخاصم، ص82) حتی اگر عثمان در شورا موفق نمیشد و خواست آنان عملی نمیشد، معاویه ملزم بود خلافت را به هر طریقی شده به چنگ گیرد؛ بنابراین عمر اعضای شورا را تهدید کرد در صورتی که با هم اختلاف کنند و نتوانند خلیفه تعیین کنند معاویه بر آنان غلبه کرده و خلافت را به دست خواهد گرفت. (شرح نهجالبلاغه، ج1، ص187) با توجه به تدبیری که عمر اندیشیده بود، در صورتی که شورا به نتیجه نمیرسید، استیلای معاویه قطعی بود؛ چون در این صورت به دستور عمر، هر شش نفر کشته میشدند و با کشته شدن آنان تمام مدعیان از بین میرفتند و در این شرایط، استیلای معاویه کار آسانی بود. از همه قراین معلوم میشود خلافت به هر نحوی شده بود، بایستی به معاویه برسد و خط سیر سقیفه در شام تداوم یابد.
خط سیر سقیفه و اجرای بقیه سیاستهای آن، بایستی در شام تداوم مییافت و تمام سیاستهای منافقان برای انحراف دین، تنها در آنجا عملی میشد؛ چون مدینه برای سقیفه یک معضل بود و گذشت زمان هم نمیتوانست آن را حل کند و مدینه شهر پیامبر(ص) و اصحاب بود و تربیت شدگان رسول اسلام(ص) در آن میزیستند و سقیفه هم نتوانست آن رابه طور کامل استحاله فرهنگی کند. مدینه شهری بود پر از مدعی علم و دانایی، و هرگز معاویه نمیتوانست در آن جو حکومت کند و هر روز برای او مشکلی پیش میآمد و با تیر انتقادات مواجه میشد. بنایراین باید مقر حکومت به جای دیگر منتقل شود. بهترین نقطه شام است؛ چون شام از همان زمان فتح، به دست معاویه اداره شده است و حتی صحابه هم اجازه نداشتند در آن شهر ساکن شوند و فرهنگ آن را تغییر دهند و اگر به آنجا میرفتند، مجبور بودند به گونهای که معاویه میخواهد سخن گویند؛ از همین رو است که معاویه ابوذر را در شام تحمل نکرد.
مردم شام، معاویه را نزدیکترین فرد به پیامبر(ص) میدانستند و جز او خویشی برای پیامبر(ص) نمیشناختند. (مروج الذهب، ج3، ص43). معاویه محور دین آنان است؛ به گونهای که او نماز جمعه را روز چهارشنبه خواند و کسی اعتراض نکرد. (مروج الذهب، ج3، ص41). از سویی معاویه در شام لشکری داشت که کاملاً فرمانبردار او بودند و هر چه او میگفت میپذیرفتند. این موقعیت در مدینه به دست نمیآید و با هجرت به مدینه، این دژ و پایگاه از دست خواهد رفت. همچنین قدرت باید از مدینه به شام انتقال یابد تا شام حصاری برای بیتالمقدس باشد که مبادا به دست اهل بیت افتد.